تبلیغات
ایران آریایی
تمدن ایران زمین

شعر ویژه از بانوی ایران سیمین بهبهانی

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی





سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم 
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ،وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ،وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

********************



جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی



یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، درکنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چوکردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

********************
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا ؛ 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

********************
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی؛ 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
دراشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ،دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

********************
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا ؛

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدارنیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ،فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوارنیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت وزیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کن
بی پرده میگویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبـــا بیــــا میخـــــانه ام ، گـــر راند از کوی وصال

چـــون رنـــد تبریزی دلش ، بیگـانه ی خمار نیست

*********************

عتاب شمس الدین عراقی

به رند تبریزی:

ای رنـــد تبریزی چـــرا ایـــن ها به آن ها می کنی
رنــــدانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبـــای ما , ای وای تو , ای وای ما
شرمت نشدبر همرهان ،تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عــاشق پیشه را گـــــویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبـان ها می کنی
طشتی فرو انـــداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خوانــــدی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بـــزن بر دفترت ، تــــا این گمان ها می کنی
دلبر اگــــر بر نــــاز شد ، افسانــه ی پـــر راز شد
دلـــداده داند گویدش : بــــاز امتحـان ها می کنی
معشوق اگـــر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجــوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمــان ها می کنی؟
او دانـــد و دلــــدار او ، سر بــــرده ای در کـــار او
زین سرکشی می ترسمت شایددکانها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی، گر بر سر آرامشی
بــازت مبـــادا پاسخی ، گـر این ، زیان ها می کن

*************************
خطاب شادان شهرو
به شمس الدین عراقی
و رند تبریزی....

از مفلسی و بی کسی , مـائیــم فکــــر نان و آب
شمس عــراقی می کنـــد بـــا رنــد تبریزی عتاب
در قیل وقال سلم و تور,عاشق نگردد کس به زور
باشد هـــم از رنـدی بــدور , ای رند با صهبا متاب
گیـــرم یکی دلـدار شد آن یک ز عشقش زار شد
باید چـــرا سربار شد , رفتن چــــرا سمت سراب
این ناز نیست این آتش است سیمین چو شیرین سرکش است
آخـــر نمی بینید چـــرا بــــر گــــردن صهبــا طناب
سیمین به رسم دلبری, شد رشک حوری و پری
دل کـــرده صهبـــای حزین بر آتش عشقش کباب
تاهست میل آن به این,ای وای دل, ای وای دیـن
نــه شمس میگردد مطیع , نــه رند میگردد مُجاب
صهبــا نظــر درویش کُن , در کــار دل تفتیش کُـن
سیمین نمی ترسی مگـر از محشر و یـوالحساب
فـرمـــان بــده آن مـوی را , وآن نرگس دلجـوی را
کای زُلف عنبربو مپیچ , وی نرگس جـــادو بخـواب
در عشق باید کـور شد , حلاج شد , منصـور شد
باید سراپا شور شد, بایـد تُهی شُد چـون حُبـاب
ای سرور مه پیکران , از پیش چشم خــود مـران
صهبای عاشق پیشه را محض خدا , محض ثواب
وَالله مـــا هم سوختیم تــــا نرد عشق آموختیــم
شمعی اگــــر افروختیم , کــم نــور بود در آفتـاب
تــا عشق دامـــانم گرفت , اینم گرفت آنـم گرفت
نقد دل و جانم گرفت , برداشت تــا یارم حجــاب
در عشق باید فرد شد,سختی کشید و مرد شد
وآنگــــاه رستــم وار رفت در جنگ بــــا افراسیاب
این عشق چیست این نـاز چیست بنیـــاد عشق از نـاز کیست
این عشق کی آمدپدید,این عشق کی گردیدباب
هرکس به قدر بود بُرد,از عشق سهم و سود بُرد
مجنون بیــابانگرد شُد , شهرو همی خـانه خـراب




طبقه بندی: شعر روز،